دست نوشته های دل های تنها

جایی که شما قدر دوستان خود را بیشتر میدانید...

دل نوشته های تنهایی ام...

 

 

 

 

 

کاش فهمیده باشی...

 

 

.

 

 

.

 

 

.

 

 

 

که چرا گفتم « برو»

 

 

 

و چرا خواستنم را مجبور به نخواستن کردم.

 

 

 

 

 

 

 

و گناه سخت تر!

 

 

 

و بدانی که تو را بخشیده ام
 
 
و به خیال خود فراموش کرده ام!!
 
 
اما چه سود گفتن اینها
 
 
وقتی نقطه ی پایان
 
 
خیلی پیش تر از اینها
 
 
خیلی پاراگراف بالاتر,
 
 
گذاشته شده بود.
 
 
و این ادامه, اتلاف وقتی بود.
 

 

 

 

که بعدها سانسور شد!                 

 

                                         * * * *

 

 

گفتم تکلیف مرا روشن کن. همین امروز و فردا.

 

خواهش کردم... التماس کردم.

 

گفتم ازین بلاتکلیفی نحس مرا خلاص کن.

 

 

 

که خیالم آسوده شود از آبرویم.

 

که هر شب با اندیشه ای نگران و 

 

 

 

پر تشویش از شنیدن آن صدا به خواب نروم.

 

 

 

گفتم توبه می کنم.

 

 

 

نذر هم کردم... که نشانه ای نشانم دهی.

 

 

 

 

تا نفسم راحت شود...

 

 
تو اما به حرمت همان نذر بی بی
خواهشم را اجابت نکردی.  
 
 
تا یادم نرود چگونه پا به گنداب زندگی ام نهادم.
 
 
یادم بماند که بیهوده خود را اسیر فلاکتی زشت کردم...!

 

.

 

.

 

 

 
 
تا هر لحظه از وحشت آبرو... توبه کنم.

 

  

 

 
                                                * * * *   

 

 

 

 

 

 

 

.

 

 

 

 

کاش بدانی که تنهایی سخت است.
نویسنده: سعید ׀ تاریخ: دو شنبه 27 تير 1390برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

دلتنگی..


برف‌ها کم‌کم سیاه شده‌اند. مثل دل آدم‌بزرگ‌ها. روزهای اول سفید‌اند و بعد کم‌کم سیاه می‌شوند. دل آدم‌بزرگ‌ها هم اول مثل ما بچه‌ها صاف و مهربان است. بعد کم‌کم یاد می‌گیرند که برای گرفتن حق‌شان باید حتمن کینه داشته باشند. باید دعوا کنند و سر دوستشان داد بزنند. فقط ما بچه‌ها هستیم که برای اینکه با دوستمان بازی کنیم حاضریم اسباب‌بازی‌هایمان را بهشان بدهیم. وقت‌هایی هم که دعوایمان می‌شود به خاطر این است که دلمان برای اسباب‌بازی‌های خودمان تنگ می‌شود.

اما دل آدم‌بزرگ‌ها برای دوستانشان هم تنگ نمی‌شود چه برسد به اسباب‌بازی‌هایشان. آدم‌بزرگ‌ها سعی می‌کنند وقتی یک موضوع ناراحتشان می‌کند به آن فکر نکنند. وقتی دوستشان دل‌تنگشان می‌کند به دوستشان فکر نکنند. سعی می‌کنند از یاد ببرند چند روز است او را ندیده‌اند یا چند ساعت و دقیقه. اما ما بچه‌ها با اینکه شمردن بلد نیستیم و ساعت را نمی‌توانیم بخوانیم دلمان که تنگ می‌شود یک گوشه‌ی اتاق می‌نشینیم و می‌زنیم زیر گریه. مامان و بابا‌ها به این گریه می‌گویند بهانه‌گیری. یا می‌گویند که خواب‌ات می‌آید، برو بخواب. کاش می‌دانستند که همه‌ی این اشک‌ها از سر دلتنگی است. مشکل ما بچه‌ها اینست که آدم بزرگ‌ها گذشته‌ی خودشان را فراموش کرده‌اند. کاشکی آدم‌بزرگ‌ها وسیله‌ای اختراع کنند که وقتی دلت می‌گیرد آن را درست کند، مثل روز اول.

کاشکی!!

نویسنده: سعید ׀ تاریخ: دو شنبه 27 تير 1390برچسب:, ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀

درباره وبلاگ

سلام امیدوارم ناراحتتون نکرده باشم...مرسی که سر زدید..دووستداره دلهای تنها××سعید××


لینک دوستان

لینکهای روزانه

جستجوی مطالب

طراح قالب

CopyRight| 2009 , tanhaye.tanha.LoxBlog.Com , All Rights Reserved
Powered By LoxBlog.Com | Template By: NazTarin.COM